X
تبلیغات
:: امیرعلی وخاله جون ::

امیرعلی وخاله جون

ماجرا یه خاله مهربون ویه پسرتنها



با سلام

خوش اومدی

ماجرایی که می خوانید ماجرای یه خاله مهربون ودوست داشتنی ویه پسرتنها به اسمه امیرعلی.

ماجرا اینجوری شروع میشه که عصر یک روز زمستانی جمعی از دوستان امیرعلی نشسته بودند مثله همه جوونا

 که خلوط میکنن ومیگنو می خندن اما امیرعلی مثله همیشه خسته از این زمونه کمی دورتر از بقیه نشسته بود

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یکی دیگه از دوستان با عجله امد ومطلبی را را به زبان اورد که برا امیرعلی خیلی

 جالب بود وقتی داشت تعریف می کرد امیرو خیلی کنجکاو کرده بود همین امیررو به جمع کشوند چون اون خیلی

خیلی در مورد همه چیز کنجکاوی می کرد دوستش گفته بود که یه شماره دختر پیدا کرده که حتی با smsهم

جواب میده امیر پیشه خودش فکر کردمگه همچین چیزی ممکنه امیر بدجوری کنجکاو شده بود وقتی همه

خواستن برن امیر از اون پسر که نامش فرزاد بود پرسید که اون شماره ای که گفتی چنده امیر با کلی تلاش

شماررو از فرزاد گرفت که ببینه  واقعا راست میگه یا نه همون روز smsدادودید که متاسفانه راست میگفت این برا

امیر خیلی جالب بود بعد از چند روز اون دختر از یه موبایل دیگه که ظاهرا دوسته اون دختر بود به امیر smsداد حالا

 یه دختر دیگه داشت به امیر smsمی داد با چند بار smsدادنو گرفتن اون دختر شده بود خاله جونه امیر حالا

دیگه امیر یه خاله پیدا کرده بود وکلی ماجرا دلیله اینکه امیر به اون دختر گفت خاله این بود که خودش یه عشق

 داشت و تو زندگیش هم هیچ دوسته{مونثی}نداشت امیر تو زندگیش کمبودمحبت نداشت بنابراین اونو خاله

خودش می دونست امیر خودش 5تا خاله که متاسفانه یکیشو از دست داده بود حالابا 4تا خاله یه ابجی ویه

داداش وپدرومادری مهربان زندگی می کرد جدیدا یه خاله دیگه پیدا کرده بود که امیر فکر می کرد جای اون

خالشوبراش پرکرده وهمین امیرو به اینده امیدوارتر می کرد هر شب امیر به خالش smsمی داد وبا نوشته هاش

 با خالش حرف می زد امیر 19ساله خاله امیر26ساله بود امیرمحصل بود وخاله امیر به درسش ادامه می دادهر

روز صبح که امیر از خواب بیدار می شد لحظه شماری می کرد که دوباره شب بشه وبتونه با خالش حرف بزنه امیر

 بدونه اینکه روحش خبر داشته باشه داشت پایه های دلبستگی رو محکم می کرد وحتی نمی تونست فکرشو

بکنه که یه روز از خالش جدا بشه ارتباطه امیر با خالش فقط وفقط smsبود اونا هیچ وقت با هم حرف نزده بودند

خالش اینجوری خواسته بود بعضی شبا امیر با خالش درددل می کرد خاله شده بود جزعی مهمی از

زندگیش وزندگی بدونه خالش براش ممکن نبود چون خالشوقد تمامه دنیا دوست داره.

 

+نوشته شده درچهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:35 توسط امیرعلی |

بزار آروم بگيرم بزار بميرم تو چشات

بزار جاري بشم و جون بگيرم روي لبات

بزار آرامش من نگاه غمگينت باشه

بزار زندگي من دستاي سنگينت باشه

بزار مثل يك كبوتر تو دلت پناه بگيرم

توي دستاي نجيبت مثل يه شبنم بميرم

بيا با هم جون بگيريم توي شهر بي كسي

بيا و بگو كه يك روز تو به دادم مي رسي

بیا....

 

+نوشته شده درچهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:34 توسط امیرعلی |

یه شب مثله هر شب وقتی امیربه خالش smsمی دادامیر گفت که میخواداونو ببینه خالشم هم موافق بودقرار

اون جایی بود که خاله امیر زندگی می کردامیر سرقراررفت اون روز یکشنبه 4/1ساله نوبودبعداز حودودا چهارماه

امیرمیتونست خالشو ببینه امیرتلفن کردو برا اولین بار صدای خالشو شنیدظاهرا خالش کمی از شهر دور بود امیر

به ترمینال رفتو منتظره خالش موند تا بیاد تقریبا عصر شده بود که خالش به شهرامد وبعداز یه تماس به ترمینال

امد خاله امیرجلو ترمینال پارک کرده بود امیر از قبل رنگ ونوع ماشینو می دونست وقتی از دور به خالش نزدیک

می شد بیشتر خوشحال می شد بعداز رسیدن احوال پرسی وتبریک گفتن ساله نو کناردسته خالش نشست

وقتی با خالش حرف می زد باورش نمی شد که این دختر خانم باادب مجرد زیبا ودوست داشتنی خاله اون باشه

حتی نمی تونست فکرشوبکنه که خالش اینقدر خانم باشه باور امیر نمی شد همون لحظه فکر کردشاید این خانم

 خالش نباشه وبه جای خالش امده باشه ولی فهمید که کسی که الان کنارش نشسته همونی که این همه

مدت به smsهاش جواب می داده امیر همیشه دوست داشت که اونوامیرعلی صدا بزنن البته دوستاش به

 اسمه امیرعلی میشناختنش ولی اسمه واقعی اون مجتبی بود اینو همون لحظه به خالش گفت وخالش اصلا

ناراحت نشودبهش گفت که اسمت خیلی هم قشنگه خاله به مجتبی گفت که من هم یه هم شیره دارم که

اسمش مجتبی هست حالا دیگه امیرعلی شده بود مجتبی وخالش اونو به اسمه مجتبی صدا می زد بعد از تقریبا

 یه ساعت خاله مجتبی رو به ترمینال برد ومجتبی به خونه برگشت مجتبی با دیدنه خالش شدیدا به اون وابسته

شده بود وخالشوبیشتر ازقبل دوست داشت حتی خالشوازخودش هم بیشتر دوست داشت واونو یه فرشته می

دید مجتبی خوب می دونست که خالش هم اونو دوست داره خاله و مجتبی هر شب به هم smsمی دادنو از

حاله همدیگه باخبر میشدن.

در دیدار دوباره خاله ومجتبی که چند ماهه بعد اتفاق افتاد مجتبی خبربدی رواز خالش شنید خالش گفته بود که

اغاش فوت شده این خبربد باعث شد که مجتبی حسابی به هم بریزه اون لحظه مجتبی دوست داشت به جای

اغایه خالش فوت می شد تا ناراحتی خالشو نمی دید همین که میدید که نمی تونه به خالش کمک کنه اونو

بیشتر ناراحت می کرد وعذابش می داد خاله مجتبی خدمات کامپیوتری داشت واز درامده اون مخارجه یه

مادرمهربان دوتا ابجی وخودشو تامین می کرد خاله مجتبی داداش نداشت وخودش مجبور بود که کار کنه اگه

مجتبی می تونست یه جوری به خالش کمک کنه هیچ وقت دریغ نمی کرد.

به امیده اینکه خداوند سایه پدرومادرو از سرفرزندانشون کم نکنه.

+نوشته شده درچهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:32 توسط امیرعلی |

تازه ترین زخمه دلم قصه رفتنه توعه این روزا هر جا که می رم حرفه شکستنه توعه مثله یه اینه سوتو کورشکستیو رها شدم تبر شدم شکستمت اگرچه بی خدا شدم حیفه روزای رفته که به خاطرش خطر کنم حیفه روزای مونده که قراره بی تو سر کنم خداکنه تموم بشه غصه ی تلخه رفتنت بی ریاعی یا از یادم بره روزایی که شکستمت برگرد ...

+نوشته شده درچهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:31 توسط امیرعلی |

مجتبی تو زندگیش یه دختررودوست داشت واونوهمسر اینده خودش می دونست اون دختر اسمش فاطمه

بودفاطمه دخترعمو مانی مجتبی بود مجتبی اینو به خالش گفته بود اخه مجتبی خیلی با خالش راحت بود واز

خالش خواسته بود که خاله واقعی اون بشه مجتبی خاله خاله واقعیم میشی خاله اره چرا نشم من همین جوری

 هم خالت هستم مجتبی خیلی چیزارو به خاطر فاطمه از دست داده بودمثله ادامه تحصیلشوفکر فاطمه نمی

زاشت که مجتبی به درسش ادامه بده وهر چه قدر هم سعی می کرد نمی تونست درس بخونه مجتبی درس

ورشتشو خیلی دوست داشت اما فکرفاطمه درس ورشتشو ازش گرفت خاله مجتبی از این موضوع خیلی ناراحت

 شده بود وهر کاری کرد که بتونه مجتبی رو به درس خوندنش برگردونه نتونست حتی تمام سعیشو هم کرد

وبه مجتبی گفت که اینجوری ابشون تو یه جوب نمیره تا اینکه یه روز برا فاطمه خواستگارامداین موضوع مجتبی

رو نگران کرده بود تواوج تنهایی مجتبی فاطمه داشت شوهر می کرد سه سال عشق در دل مجتبی چندروزه نابود

 شد مجتبی خیلی غصه خورد وناراحت شد حالامجتبی مونده بودبا یه خاله مهربون که نمی تونست براش کاری

بکنه تنهایی باورمجتبی شده بود.

به امید اینکه همه عاشقای دنیا یه روز به هم برسن.

 

+نوشته شده درچهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:29 توسط امیرعلی |

مرحم بزار با حرفات رو زخمه عمیقم.

+نوشته شده درچهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:28 توسط امیرعلی |

باز می خوام گریه کنم ای دل چشمامو یاری کن اشکامو جاری کن بیاو کاری.

 کن دیگه چقدر تحمل دیگه چقدر شکست به انتظارفردا تا کی باید نشست

                                    بسه بسه
 
دیگه یار نمی خوام وقتیکه می بینی عشق دوروغه چراغش بی فروغه آخه

 وقتی که وفا نیست عشقو عاشقی چیست؟؟؟؟؟؟


 آسمون عشق ابری شده تماشا نداره مهر ووفا مرده اینکه دیگه حاشا نداره.

 دلا سنگ ،هزار رنگ همش حیله ونیرنگ وفا کو تو دلها دیگه نور خدا کو ؟؟؟؟؟؟

وقتی که می بینی عشق دورغه چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشقو

عاشقی چیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+نوشته شده درچهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:27 توسط امیرعلی |

کاش می دانستی دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای

 

ماندن ندارد.اشک چشمانم هر شب سراغت را از

 

کویر گونه هایم می گیرند.ای که دیدگانم از دل تنهایی

 

تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند ولحظه های

 

گریانم با نبودن  تو  روان گشته اند چرا از کوچه

 

دلتنگی هایم گذر نمی کنی وبرای چشمان مانده به

 

راهم دستی تکان نمی دهی؟

 

بی تو قناریهای دلم خوش آواز نیستند 

 

وآسمان چشمانم همیشه بارانی است.بی تو من درختی

 

خشکیده در پاییزم

+نوشته شده درچهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:20 توسط امیرعلی |

عاشق عاشق تر

نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه

فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي

سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي

باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته

بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از

رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

+نوشته شده درچهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:18 توسط امیرعلی |

یه شب ساعت1۰.۵۱در یک smsخاله به مجتبی گفت دیگه هیچی برام

مهم نیست تازه باید به فکر خداحافظی همیشه گی باشیم این موضوع اشک مجتبی رو دراورد اون شب هر چه قدر سعی کرد

 نتونست که خالشو رو از تصمیمش منصرف کنه حتی به خالش التماس هم کرد ولی هیچ فایده ای نداشت

مجتبی نمی تونست بفهمه که بعد ازتقریبا یک سال بعد از این همه sms این همه دوست داشتن این همه

دلبستگی چرا خالش این کارو با اون کرده بود فردا اون روز خطه خالش قطع شد و تنها ارتباط مجتبی با خالش هم

 قطع شد حالا مجتبی دل خسته تر از همیشه بی امیدترازگذشته بدونه امید به اینده وبی حوصله تر از قبل منتظر

 خالشه که دوباره برگرده وتنها دعایی که برا خالش میکنه اینه که همه سختی های روزگار براش اسون بشه تا

اونارو پشته سر بزاره وبه اینده امید داشته باشه حالا مجتبی دوباره خالشو میخواد چون به اون نیاز داره.

به امید اینکه دوباره مثله سابق خالم برگرده منتظرت میمونم خاله عزیزم.

خیلی خیلی { ......} دوست دارم.

 bito tofan zade dashte jononam seyde uftade be hkonam to che san migozari ghfel az andohe daronam bi mam az koche gozar kardiu rafti ba man az shahr safar karkiu rafti hezaran ghatri ashk derakhshid be cheshman siyaham ta ghame koche be donbale to lazhzid negaham to nadidi negahat hich nayogtad berahi ke gozashti chon dare khane bebastam degar az pay neshastam goya zelzele amad goya khane foro rikht sare man bito man dar hameye in(shahe) gharibam bito hich kas nashnavad azin del beshkaste sedai bar nakhizad az morghake parbaste navai tohame bodu nabodi to hame shero sorodi che gorizi ze bare man ke ze koyat nagorizam gar bemiram ze ghame del bato hargez nasetizam mano yek lahze jodai natavanam natavanam bito man nemikham zende bemanam mifahmi???

salam khale(jonam)khobi??umidvaram khob bashi midunam ino mikhoni chon mese khodam konjkavi man aslan khob nistam daghonam mese hamishe bavar nemikoni dishab bazam khastam khodamu bokosham bazam jelo khodamo gereftam nemidunam cheghad davom miyaram be emam hoseyn taghatam tamom shode khale delam barat kheili tang shode bazam geryam geregt....

nemituni zire in ghasam dar berim jone aght age hanuzam dosesh dari  zangam bezan khahesh mikunam azat kam nemishe ghol midam ta vaghti shahretunam(...)nist barainke nazdikami vali borje dah ke raftam khodamu mikusham  be jone madaram jedi migam hala bebin  faght ye zang mikham harlahze montazeram na az fekram vana-az yadam birun nemiri hala telefunu bardar zangam bezan khaharzadat azat nemikhore

{"teshnatam elahi ghorbonet beram khale}    

 

+نوشته شده درچهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:4 توسط امیرعلی |

Z peyghamا

JavaScript Codes 123 mos
JavaScript Codes نو 123 saattt